ماندانا مشایخی

طرح
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
 

 

 

کجایم لحظه هایی را که نیستم با تو

کجایم؟

که را می گویم؟

نامی را جسته ام

در مستی هایم تکرارش می کنم

بازش نمی یابم به هوشیاری

 

تهران ٨٠


 
comment نظرات ()
 
وصف حال
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
 

 

 دندان های گرگی جوان را دارد

در دهانی که سن و سالی نمی شناسد

شاید مقتول زاده شده بود

 چهره ی خود را  به یاد نیاورده هنوز

هر غروب

لاشه ی خود بر دوش

در کوچه باغ های کودکی اش غزل می خواند

وچشمانش

آه

چشمان اش

دو موش گرسنه اند

در پی لاشه اش.

 

دنتن ٨٩


 
comment نظرات ()
 
تابلو
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
 

زیر درخت آبی

گیسوانم آوازی در باد

 

زیر درخت زرد

ویولن تنت تکیه داده بی آرشه

 

زیر درخت سرخ

دو پیچک خنیاگریم رو به ماه

  

فرهنگسرای نیاوران ٧٩


 
comment نظرات ()
 
این شهر
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

 

 

حافظه را نمی شوید باران

از خیابان و کوچه و دیوار

حل می شود در ذهن شهر

آنچه گذشته بر او

ثبت می کند در خود

حتا تصاویر واژگون را

پس شبها

از برابر دیوار ها که بگذری

یا میدان ها و پل ها

شاید صدای ارواح را بشنوی :

که "  فخر آدمی بوده ایم."

که "  شرم آدمی بوده ایم."

که" آدمی بوده ایم."

و روز به روز

شهر را می بینی

بار بلوغش را می کشد بر دوش

 هر روز

سنگین تر از دیروز

 


 
comment نظرات ()
 
دریایی ها
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
 

 

 ١

  

می گویی

 نه

وباز می شود دری برایم

رو به دریا

 

مرداد٨٠

 

٢

 

صدای زوزه ی باد می آید

دریا تا دم خانه رسیده

ماهیان پرت می شوند از آب

به شیشه ها می خورند

صدایت از چشم های خیره ی من به در می آید

از شلاق آب به شیشه ها

 

ارواح ماهیگیرانند که می خوانند

ارواح مسافران برنگشته

امواج به در می کوبند

صدایت

 با تیک تاک ساعت

صدایت

 با زوزه ی باد می آید

 

در را باز می کنم

دریا

با صدای تو

به خانه می ریزد

 

 

فروردین ٨٨


 
comment نظرات ()
 
انزلی
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
 

 

بام های خیس از باران شب

سبد های پر از ماهی تازه

غوزه های آویخته ی سیر

و کوچه هایی

 که با هم   گام نمی زنیم

 

مرداد٨٠


 
comment نظرات ()
 
نمی دونم
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 

 

لبای تو سرختره یارم

یا آسفالت گیج  از خون؟

چشای تو مست تره یارم

یا خاک تو(ی) بغلش این همه جوون؟

شب چله ی تن من و تو سیاه تره یارم

یا سلول تو بی امید فردامون؟

 

فروردین ٨٩

شعر بالا بعد از خوندن این دو قطعه نوشته شد: 

Red lips are not so red

As the stained stones by the English dead

Wilfred Owen

I sometimes think that never blows so red

The Rose as were some buried Caesar bled

Khayyam

ببخشید که ترجمه نکرده گذاشتم. 

 


 
comment نظرات ()
 
بهار
نویسنده : ماندانا مشایخی - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

 

این جا که هستم

سرماست

و باد

و شاخه های لخت درختان

 

بهار من اما

پر شکوفه و مست

جاری می شود از سیم های تلفن

درازمی کند انگشتان اش را

از آن سوی دریا ها

می شکافد پوست خاطره ها و یادها را

می ریزد به رگهام

شهد گرم اش را

نو می کند جانم را

در این سرما

 

 


 
comment نظرات ()